تبليغاتX
برهوت معرفت
من آن خزان زده برگم، که باغبان طبیعت برون فکنده زباغم، به جرم چهره زردم
سلام

امشب اولین شب جمعه از ماه رجب هست شب لیله الرغائب( شب آرزوها) برای برآورده شدن آرزوهاتون دعا میکنم. راستی امشب ما رو هم فراموش نکنید و همه ی اونایی که التماس دعا دارند.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:19  توسط خزان زده  | 

سلام

اومدم بگم که برگشتم جای همه خالی بود و خوش گذشت. اسم همه رو یادداشت کردم تا یادم نره و پیغام همه رو رسوندم. امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:47  توسط خزان زده  | 

سلام

امشب اومدم واسه خداحافظی.

هفته دیگه میخوام برم کربلا، بالاخره امام حسین ما رو هم دعوت کرد شاید قسمت باشه و همون جا موندگار بشم گفتم واسه آخرین بار بیام آپ کنم یه وقت کسی نگه بدون خدافظی رفت.البته یه هدف دیگه هم داشتم گفتم شاید کسی پیغامی داشته باشه که بخواد واسش برسونم  قول میدم پیغام رو بی کم و کاست به مقصد برسونم. به هر جهت اگه دوست بدی بودم به خوبی خودتون ببخشید و اگه دیگه نیومدم نت فراموشم نکنید البته اگه برگشتم بازم بهتون سر میزنم. سعی میکنم اسم همه رو حفظ کنم و به یادتون باشم و واستون دعا کنم.موفق باشید و سلامت

اگر چه حتم دارم که، مرا از یاد خواهی برد

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:53  توسط خزان زده  | 

ما که می خواستیم در همه عمر، دوست باشیم و مهربان با هم

شور بختی نگر که در همه عمر، خود نبودیم مهربان با هم

ای شمایان که بعد ما می گذرید، زیر این آسمان با هم

از ما با گذشت یاد کنید، یاد نومید رفتگان با هم
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:35  توسط خزان زده  | 

همه در فکر نوروزند و من در فکر یارم

محرم صد شرف دارد به این عیدی که من دارم

سلام

سال داره تموم میشه اما نمیدونم از رفتنش خوشحال باشم یا نه هیچ خاطره خوشی از امسال ندارم و هیچ اتفاق جالبی واسم نیفتاد همش میگفتم کی تمام میشه اما الان که داره ساعات آخرش رو میگذرونه ناراحتم از رفتنش (به این میگن یه درگیری اساسی)

اما امیدوارم که در سال جدید به همه آرزوهای قشنگتون برسید و سر سفره هفت سین به یاد ما باشید و ما رو هم دعا کنید

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:44  توسط خزان زده  | 

سلام

امشب خیلی حرف واسه گفتن داشتم اما همش غم و غصه بود ترجیح دادم ننویسم و واسه خودم نگه دارم اومدم بگم که به یادتون هستم همیشه

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

ولی یاران نمیدانند، که من دریایی از دردم

به ظاهر گرچه میخندم،

ولی اندر سکوتی تلخ،می گریم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:51  توسط خزان زده  | 

خداوندا

دستانم خالیست و دلم غرق آرزوها

یا

با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا

دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:43  توسط خزان زده  | 

سلام

اول از همه واسه دیر اومدنم شرمنده هستم و معذرت میخوام ولی باور کنید واسه نوشتن هیچ انگیزه یی نداشتم.

دوست داشتم امشب بیام و برخلاف همیشه که از غم و غصه می نویسم یه خبر خوب بدم دوست داشتم بگم که خدا یکی از آرزوهام رو برآورده کرده دوست داشتم بگم "هدی"  بعد از دو سال مبارزه با بیماری MS بالاخره حالش خوب شده و شفا پیدا کرده دوست داشتم بگم هدی دوباره متولد شده و زندگی خوبی رو شروع کرده اما...

الان باید بگم که هدی هم درست یک هفته پیش منو تنها گذاشت باید بگم که هدی نتونست دربرابر بیماری مقاومت کنه ولی نه بهتره بگم هدی نتونست دربرابر نامردی همسرش و خانواده ی آون مقاومت کنه همسری که به جای اینکه مرهم دردش باشه شد خود ِ درد، زمانی که بهش احتیاج داشت رهاش کرد حتی نذاشت بچه اش رو ببینه، هدی در حالی رفت که چشم به راه بچه اش بود، هرچند قدر تکلمش رو از دست داده بود ولی با زبون بی زبونی فقط بچه اش رو صدا میکرد و هیشکی هم نمی تونست واسش کاری کنه.

فلک بنگر که نامردی چقدر بسیار گشته        ببین کاخ جوانمردی خراب و واژگون گشته

امسال برای دومین بار شکستم هرچند میدونم کمال و هدی الان جاشون خیلی خوبه میدونم دیگه هیچ درد و رنجی ندارن میدونم دیگه نیازی نیست با دارو زندگی کنن اما بازم میدونم که هیشکی نمیتونه جای اونا رو واسم پر کنه دلم به بودنشون خوش بود به نفس کشیدنشون اما الان..

آخ که چقدر سخته از دست دادن یه عزیز خیلی سخته خیلی، خیلی

لطفا واسه شادی روح این دو عزیز فاتحه ای بخونید.

 دانم دگر باز نخواهی گشت

هرچند

 اینجا بهشت شاد خدایان است

بی تو برای من

این سرزمین غم زده زندان است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:23  توسط خزان زده  | 

آرزویی برای تو

کاش خداوند همیشه آفتاب را به تو هدیه کند تا گرم شوی

و مهتاب را، تا افسونت کند،

و فرشته یی نگهبان تا هیچ چیز نتواند به تو آسیبی برساند

و خنده را تا دلخوشت کند

و دوستان صادق را تا کنارت باشند

و بالاخره اجابت خود را تا هر وقت آرزویی می کنی، برآورده سازد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 1:21  توسط خزان زده  | 

سلام

مطمئنا همه شما واسه یه بار هم که شده قبرستون رفتید و دیدید که روی سنگ قبرها متن یا شعری نوشته شده

تا حالا شده به این فکر کنید که اگه بعد از صد سال به حضرت عزرائیل بله گفتید دوست دارید روی سنگ قبرتون چه شعر یا متنی نوشته بشه من که بهش فکر کردم و این شعر رو انتخاب کردم.

           خزان بنشست و گل با بادها رفت               چه آسان می توان از یادها رفت

اگه شما هم متنی انتخاب کردید و صلاح دونستید واسه منم بنویسید خیلی دوست دارم نظر شما رو بدونم.

راستی یادم رفت بگم امشب شبه تولدمه یعنی شونصد سال پیش تو همچین شبی من توی اومدن یا نیومدن به این دنیا مردد بودم اما خدا مجبورم کرد که توی فردا روزی بیام به این دنیا. تا چند ماه اول فقط گریه میکردم بیچاره بابا و مامان چی کشیدن از دستم. دکترا هم میگفتن چیزیش نیست خودش خوب میشه. ظاهرا بعد از یکی دو ماه خوب شدم و کمتر گریه میکردم، اره دیگه اینطوری شد که منم با شرایط جدید تا حدودی کنار اومدم اما هنوزم دارم به رفتن فکر میکنم و واسه رسیدن زمان رفتن و دیدن حضرت عزرائیل لحظه شماری میکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:2  توسط خزان زده  |